نمی‌شود که نمی‌شود! گاهی آدم به یک فضا یک شرایط یا حتا یک آدم که عادت کند دیگر درست نمی‌شود. نمی‌تواند خودش را توی آینه نگاه کند و لبخندش شبیه اول هایش باشد. نگاهش، حرف زدنش، احساسش، طرز فکرش. هرجا که برود هرکاری که کند دست آخر دلش پر می‌کشد همان جایی که عادتش داده، پیش همانی که اهلی اش کرده. هر چقدر که دلیل بیاورد یک روز می‌رسد که خسته شود، از پرسه زدن، از گشتن؛ بال هایش را جمع می‌کند و برمی‌گردد جای اولش، جایی که دلش قفل شده بود. قصه ی عادت است؛ و باور کن من نمی‌دانم چرا می‌گویند که عادت کردن تلخ است. عادت که کنی اهلی می‌شوی و گاهی، گاهی، گاهی همین اهلی شدن ها می ارزد به محدود شدن، به قدم های کوتاه، به از یاد بردن بال هایت.