بعضی وقت ها حس میکنم نتیجه ی تلاشی که برای هدفی میکنم با نتیجه ی تلاش های نکردم زیاد تفاوتی نداره! حتا گاهی تلاش ِ نکرده م نتیجه ی بهتری داشته. انگار چیزی این وسط باید سوئیچ بشه که نمیشه. این خستگی که بعد از "نشدن" ها میمونه توی تنم رو بلد نیستم رفع کنم. فکر کنم دختری که نشسته بود گوشه ی سالن و گریه میکرد هم همین حس من رو داشته. حتا شاید خیلی قوی ترش رو حس کرده باشه، تلاشی که نتیجه نداد! وقتی اسمم رو از بلندگو نشنیدم عمیقا احساس خستگی کردم. نه از فعالیت زیادی که کرده بودم؛ احساس خستگی کردم به خاطر تموم ِ "نشدن" ها.