بزرگ ترین دروغی که گفتم، به خاطر پریا بود. تمام حرفایی که پریا ازم خواسته بود رو برای مادرش ناشیانه تکرار کرده بودم که همش دروغ محض بود! تمام مدت حس می‌کردم چشمام از فشار زیادی که روم هست از جا میزنه بیرون و به خاطر دروغی که دارم میگم تا اخر عمرم کور میشم. اون روز مادر ِ پریا حرفمو باور کرد. پریا هم مشکلش برطرف شد حتا مطمئنم فراموش کرده به خاطر ِ آرامشش چه دروغ گنده ای گفتم! اما دلم هیچ وقت از خودم صاف نشد. الان که می‌بینم آدما هر کدوم به نوعی به هم دروغ میگن، وحشت کردم. نه از دروغ های اونا، حس ِ نفرتی که الان نسبت به آدم ِ دروغگو دارم رو مادرِ پریا روزی که بفهمه بهش دروغ گفتم ممکنه به من پیدا کنه. این ترسناک بود. خیلی!

+ یاد بگیریم دروغ نگیم. دروغ میتونه سلاح باشه! اما سلاحِ آدم های ترسو!