دو سال شد، اما حس نمی‌کنم پیش ما نیست. همش فکر می‌کنم الان خونه ست منتظر نمره‌های دانشگاهش، یا مثلن رفته کلاس قرآن و حسابی سرش شلوغه. هنوز جمعه‌ها خونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی عزیز جون وقتی صدای زنگ میاد گوشم تیز میشه تا صدای خندیدنش رو از راه پله بشنوم. اون احساس ِ بعد از هوشیاری از این که دیگه نیست حس عجیبیه؛ مثل ماسیدن خنده روی لب ِ یا کور شدن ذوق بعد از شنیدن یه حرف...