تصویری از یک درخت جلویمان بود. گفته بودند اگر این درخت را موفقیت تصور کنید درحال حاضر شما کجای درخت هستید؟ با خودکارم جایی کمی بالاتر از ریشه را علامت زدم. ذهنم مشغول هزار چیز شد. اگر واقعن موفقیت شبیه یک درخت باشد پس خوشبینانه ترین حالت رسیدن به بالاترین شاخه است. بالاترین شاخه که از قضا ضعیف ترین قسمت درخت است. انگار که اگر حواست نباشد ممکن است بشکند و پرت شوی همین جایی که هستی تازه اگر موفقیت را فقط در یک چیز بدانی! که یقینن این طور نیست و خواسته ها تمامی ندارد! اما علامت ِ دیگران برایم جالب آمد. همه خود را در بالاترین حالت گذاشته بودند. حسرت برانگیز بود! این خیلی خوب است که آدم بتواند خودش را موفق ببیند. یک موفق واقعی. حس کردم شاید درخت نماد خوبی برای موفقیت نیست. شاید موفقیت بی شباهت به خوشبختی نباشد و خوشبختی هم برای من عین یک دایره است که مرکزش اوج خوشبختی ست. هر کجایش که بایستی میتوانی یک شعاع بکشی از اوج به خودت! چون اگر منصف باشیم برای هر آدمی همیشه چیزی برای احساس خوشبخت بودن وجود دارد. موفقیت هم همین است. به نظرم طراحی درخت کمی کلیشه ای آمد. یک کلیشه برای لذت نبردن از چیزی که هستیم! پشت برگه دایره ای بزرگ کشیدم با یک عالمه ضربدر روی محیط، چند تا از هدف هایم را هم بالای ضربدر ها نوشتم و از هر کدام خطی به سمت مرکز کشیدم. حالا من بودم و یک دنیا هدف که باید شعاعشان را طی میکردم تا برسم به اوج! بدون هیچ پرت شدنی. بدون اولویت، بدون محدودیت، حقیقی تر و امیدوارانه تر!