وسط جریانی گیر کردم که نه میشود از کسی به خاطرش کمک خواست و نه میشود به همین شکل ِ اشتباهش رهاش کرد و ادامه داد، از عقلم هم که کاری برنمیاد! مثل این که بعد از کلی صبر، به یک دو راهی میرسی که انتهای راه اول وسوسه کننده است و انتهای راه دوم نامعلوم و تو با سرعت به سمت جاده ی وسوسه کننده میدوی اما همین که میرسی میبینی همه اش سراب بوده. حالا مجبوری همه ی آن مسیر سخت را برگردی و بری سمت انتهای نامعلوم. خسته هم هستی! مزد صبر این بود؟