چند روز است که نگاهم اتفاقی به کیسه ی پلاستیکی گوشه ی اتاقم می افتد. رویش پر از حروف انگلیسی است. هربار حواسم بهش میشود ناخودآگاه دنبال قاعده ای بین حروف ِ نوشته شده میگردم. میخواهم معنی دارشان کنم؛ به هم ربطشان میدهم وصلشان میکنم اما نتیجه ای نمیدهد. وصله ی ناجورند. هر چقدر سعی میکنم و با چشمم کنار هم میچینمشان چیزی دستگیرم نمیشود. تا نگاهم بهش می افتد وسواس گونه وارسیش میکنم. یک بار موقع شانه کردن موهایم یک بار موقع عوض کردن لباس یک بار موقع خوابیدن. مسرم که رابطه ای پیدا کنم، الگویی! طرحی! مثل همان کاری که همیشه انجام میدهم. پیدا کردن ارتباط و منطق بین خودم و آدم هایی که میشناسم، بین رفتارم و اتفاق هایی که برایم میافتد. اعتقاد جالبی دارم که هیچ چیزی بدون دلیل نیست حتا جویده شدن ِ آدامس نعنایی اوربیت توسطِ دندان هایم! حالا برای این اعتقاد با چشم هایم افتاده ام به جان کیسه ی پلاستیکی مشکی رنگ ِ گوشه ی اتاقم! نزدیکش نمیروم، لمسش نمیکنم. از دور نگاهش میکنم. مثل کاری که همیشه انجام میدهم، از دور نگاه کردن و تحلیل کردن. گاهی جواب میدهد گاهی هم نه! باید کاری کنم. روی تخت دراز میکشم و سرم را آویزان میکنم. سوژه ام را وارونه نگاه میکنم. زیر کیسه یک جمله پیدا میکنم. نوشته "THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED" جمله ی جالبی است. خوشم میاد. دنبال این جمله بین حروف میگردم. بین آشفتگی حروف یک دنیا "THE PLASTIC IN THIS BAG IS RECYCLED" اما وارونه پیدا میکنم که خیلی خوب طراحی شده است. از نتیجه ای که گرفتم خندم میگیرد و اسم تکنیکم را "نفس عمیق بکش و دنیا رو وارونه نگاه کن" میگذارم! جواب میدهد باور کن خواننده جان!