دلم چند وقت است که غر زدن میخواهد، انگار که تنگ شده باشد افتاده است به جان همه ی دلخوری هایم از آدم های اطراف و حاضر هم نیست دست از سر ِ اتفاق های خاک گرفته ی تهِ مغزم بردارد. این روزها به هر کسی که نگاه میکنم یک چیزی لابه لای خاطراتم پیدا میکنم برای دلگیر شدن! این بیت  ِعنوان را هم اتفاقی پیدا کردم. به نظرم شبیه شعر "نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد" خنده دار و ابتدایی آمد! اما حرف دلم را میزند. هر چیزی که حرف دل آدم را بزند خوب است. داشتم فکر میکردم هر چه که میکشیم از سر ِ این دل است. از سر ِ انتظار های بیخودی که دلمان از آدم ها دارد. وگرنه همه میدانیم که "کس نخارد پشت ِ من جز ناخن انگشت ِ من"! اما دلمان انقدر ساده است که یادمان میرود توی این دنیا آدم های کمی معنی "اهمیت" را میفهمند، معنی این کلمه ی خوب را که اگر بلد باشیم دنیا جای راحت تری میشود، شاید دیگه مجبور نباشیم شبیه بقیه شویم، همان قدر بی حواس و بی فکر! آخ که خدا میداند چقدر از شبیه آن ها شدن فراریم و چقدر این همرنگ نشدن درد سر ساز میتواند باشد. یکیش همین دلتنگی و دلخوری هایی که خسته ام کرده است و غر هایی که دست دارد و دست هایش خفه کردن بلد است.