با آسانسور جور نیستم! بعد از اتفاق ِ سال گذشته ترجیحم شده پله. از نظر مَسی گیر کردن توی آسانسورِ یک ساختمان ِ نیمه تعطیل و خاموش شدن همزمان موبایل می ارزد به ساییده شدن زانو و خستگی بالا رفتن از پله ها! اما من هر وقت به آن صحنه ی تکان خوردن ناگهانی کابین و خاموش شدن ِ موبایلم فکر میکنم دلم میخواهد جیغ بکشم و همه ی پله های دنیا را در آغوش بگیرم! اولش که صدای موزیک قطع شد و کابین تکان شدید خورد هرچی فکر ِ ترسناک بود افتاد به جانم ولی حرکتی نمیکردم. منتظر بودم. منتظرِ صدای پاره شدن ِ کابل ها! اما هیچ صدای کنده شدنی نیامد فقط من بودم و صدای بلند تنفسم. دکمه ها هیچ کاری نمیکردند. نه بالا میبردند نه پایین. فکر کنم همه را امتحان کردم تا شماره موبایل روی دیوار کابین را دیدم. باتری نداشتم، طبق معمول ِ همیشه، طبق ِ عادت ِ بد ِ شارژ نکردن موبایل، باتری نداشتم. زنگ زدم. فقط توانستم اسم ساختمان را بگویم. موبایل خاموش شد. افتاده بودم به جان ِ در و هلش میدادم. چرا؟ نمیدانم؛ فقط میخواستم کاری کنم. یک ربع گذشته بود و من مانده بودم توی آسانسور ِ یک ساختمان ِ نیمه تعطیلی که قاچاقی واردش شده بودم. حقم بود تا فردا صبح همان جا بمانم! گریه نمیکردم. ترسی نداشتم فقط میخواستم حلش کنم. نیم ساعت گذشته بود که صدای کسی آمد. گفت کلید داری؟ داد میزد. داد زدم آره! گفت دندانه هایش را بندازم بالای در و بکشم سمت خودم! نفهمیدم دقیقن این کار یعنی چی! فقط انجامش دادم. کلیدم را انداختم بالای در و کشیدمش سمتِ خودم. اتفاقی نیفتاد. دوباره کلید را انداختم و قوی تر کشیدم. کار افتاد! شروع کرد به بالا رفتن. لعنتی فقط گیر کرده بود! باورت میشود؟ فقط گیر کرده بود! در کابین باز شد. آقای آسانسورچی عصبانی بود. پشت هم سوال میپرسید. هیچی نگفتم، دیرم شده بود. از خیره کاری که برایش آن همه مایکل اسکافیلد بازی درآورده بودم تا وارد آن ساختمان شوم گذشتم! از جلوی چشمای متعجب نگهبانِ ساختمان رد شدم و برای خودم آب پرتقال خریدم.