از صدای آکاردئون خوشم میاد. پسر جوانی که معمولن میبینمش آکاردئون میزند. خوب میزند. آواز هم میخواند؛ صدایش خوب است. این را حتمن خودش هم میداند. بعد از هر آهنگ مکثی میکند، با انگشتانش موهای خرمایی اش را مرتب میکند و با لبخند از همه برای گوش دادن به صدایش تشکر میکند. پول زیادی جمع میکند. بلد است! کارش را خیلی خوب بلد است. همین که نواختنش تمام میشود آدم ها هجوم می آورند برای دادن ِ پول! صحنه ی جالبی است. من هم اولین بار که دیدمش با ذوق زیادی برایش دست زدم و تا آخر روز برای هر کسی که می شناختم از صدایش تعریف کردم! امروز هم دیدمش. باز هم توانست با صدایش همه را خوشحال و وادار به پول دادن کند. صدایش حتا اخم های من را هم باز کرد، انقدری که برای چند دقیقه فراموشی گرفتم. انگار با صدایش ابرهای کومولوس ِ بالای سرم را پر داده باشد هوا!