روی بلندترین نقطه می ایستم. دلم میخواهد زیر پایم را نگاه کنم. بدنم را کمی جلو میبرم، جرات قدم برداشتن ندارم. دستم را محکم به نرده ی کوتاه و نازکی که اعتباری به استحکامش نیست میگیرم. انقدر ارتفاع زیاد است که احساس سرگیجه میکنم. نمیتوانم جلو تر بروم ولی نمیخواهم که برگردم. همان جور با فاصله به دوردست نگاه میکنم بلخره باید یک روزی به ترسم غلبه کنم. ترسی که یادم نمی آید چجوری و از کجا شروع شد. هر چقدر به نرده خودم را نزدیک تر میکنم احساس ضعفِ پاهایم بیشتر میشود. دلم میخواهد فقط به ارتفاع و تاریکی شب و تمام شدن ِ ترس از اتفاعم فکر کنم اما موفق نمیشوم. همین که به پایین نگاه میکنم هزار تا فکر هجوم می آورد به سرم. باید به همه شان یکی یکی رسیدگی کنم. باد خنکی میخورد به صورتم. کاش میشد همه ی فکر های خوب و بدم را بگذارم برای فردا تا از این تنهایی و تاریکی و شجاعتی که ممکن است امشب نصیبم شود لذت ببرم. از دور صدای سگ میاد و گاهی از نزدیک تر صدای خنده های همراهانم. چند وقت پیش فیلم the walk را دیده بودم. پسری که بین برج های دوقلو بند بازی کرد! تمام طول فیلم زانوهایم یک جور عجیبی سست میشد، چطور میشود یکی بخواهد آن همه ارتفاع را بندبازی کند! ویکی پدیا تعریف خوبی از این ترس احمقانه دارد. یک قدم به نرده ها نزدیک تر میشوم، باید بتوانم. باید سستی زانوهایم و گیز گیز پایم را فراموش کنم، نمیشود تا آخر عمر از همچین چیزِ شاید کودکانه ای ترسید. چشم هایم را میبندم و نفس عمیق میکشم، دو قدم برمیدارم و کامل خودم را به نرده ها نزدیک میکنم. باید تجربه کنم، چشمم را باز میکنم. لبه ی پرتگاه ایستاده ام. دنیای زیر پایم فوق العاده است.