همه چیز دست به دست هم داد تا روشن شود. خب راستش جرقه اش تقصیر من نبود حتا شعله ور شدنش! من فقط گناهم این بود: رویش آب نریختم! واقعیت این است که حسود شده ام! فکر میکردم تنها حُسنم همین باشد همین که دکمه ی حسادتم روی آف است اما این روزها انقدر همه چیز به شدت حسادت آور است که... یاد شعر محمد علی بهمنی افتادم "خبر این است که من نیز کمی بد شده ام"! حسادت با خودش خیلی چیزها می آورد. بدبینی، لج بازی، دروغ گویی و یک عالمه صفت زشته دیگر! آره من هم کمی بد شده ام. یاد گرفته ام به آدم هایی که به چیزهای توی سرشان رسیده اند حسادت کنم! به آدم هایی که شانس این را دارند بدون دغدغه دوست داشته باشند و دوست داشته شوند! به آن هایی که برای رفیق هایشان مهم اند! به آدم هایی که میتوانند دو رو باشند! به آن هایی که حرفشان خریدار دارد! به آدم هایی که خط فکریشان با اکثر جامعه یکی ست و کمتر توی این لجنزار اذیت میشوند! به آن هایی که برایشان علاقه معنایی ندارد! به آن آدم هایی که بلدند حقشان را بگیرند! جدیدن آدم های نفهم هم برایم قابل حسادت شده اند، آنهایی که نمیفهمند چه گند بزرگی خورده است به هویتشان! همین الان هم حسادت کردم به این دختره، شرکت کننده ی برنامه ی مورد علاقه ام "مشاعره" که انقدر خوب مشاعره میکند، جیگرم را حال می آورد با شعرخوانی اش. القصه! اطرافم پر است از آدم هایی که بهشان حسادت کنم پس با تمام قوا حسادت خواهم کرد. کار دیگری به ذهنم نمیرسد! پناه بر خدا...