به آینه نگاه میکنم. به چشمهای بی حال و صورت رنگ پریده ام. مداد سیاهم را با حرص گوشه ی چشم هایم میکشم. باید از این حالت بی حالت درشان بیاورم باید کاری کنم باید رنگ بزنم به خود بیرنگم. به پیرهن و شال مشکی ام با غیض نگاه میکنم، دلم میخواهد جیغ بکشم. خط باریکی گوشه ی چشمم کشیده ام حواسم هست پر رنگ نباشد، حواسم هست، حواسم هست ،من همیشه حواسم هست. از لباس های مشکی ام بدم می اید، متنفر نیستم فقط بدم میآید، کمی از حوصله ام خارج است، کمی از ظرفیتم خارج است که این همه آدم از دست بدهم، که تیر عمه را از دست بدهم و آذر مامان بزرگ را، که سیاه بپوشم، که سیاه بپوشند که اشک بریزم که دلم بگیرد که روزهایم را از دست بدهم که قبول کنم آدم ها میمیرند، که حوصله کنم حوصله کنم حوصله کنم که صدبار هزار بار بار ها بارها حوصله کنم که خوب شوم که خوب شوند که همه چیز آرام شود. من حالم خوب است. من حالم خوب است فقط باید خط مشکی باریکی کنار چشم هایم بکشم.