هم سایه!

خونه‌ی قبلی همسایه‌های خوبی داشتیم. طبقه‌ی بالاییمون یه خانوم شمالی زندگی می‌کرد. هر سال برای من جدا ترشی درست می‌کرد، اون مدلی که دوس دارم، تند ِ تند. می‌دونست عاشق دست پختشم، یه وقتا از غذاهای خوشمزش برام می‌اورد پایین، یه بارم در رو زد و وقتی بازش کردم یه بشقاب پر از گوجه سبزی که با دَلار کوبیده بودش، جلوم ظاهر شد. امروز زنگ زده گفته پریسا چای شمال دوست داره، براش چای خریدم:)

ای آن که طبیب دردهای مایی، این درد ز حد رفت، چه می فرمایی؟

داشتم به خودم می گفتم دلت رو صاف کن پریسا، شعر بخون، دعا بخون، بگذر از همه ی سنگ اندازی های ریز و درشت دنیا و آدم هایش. بین همه ی این آشفته حالی، تو دلت رو آروم نگه دار. بین این همه بی مسئولیتی، تو کارت رو درست انجام بده، بین این همه خودخواهی و خود بزرگ بینی، تو مثل انسان رفتار کن!

سیصد و هفده

امروز وسط این شلوغی های اداری، یه کار مثبت انجام دادم و به خاطر اون، همه ی بی مسئولیتی و همه ی بی نزاکتیِ کارمندها و همه ی بالا پایین رفتن ها رو فراموش می کنم. همین کار مثبت بسه برای امروز!

سیصد و شانزده

دیگه دانشگاه آسمونش آبی نیست، دیگه دیدن شهرِ زیر پات ذوق به دل نمیده، دیگه پاهات نمیره که از سر درش بگذری، دیگه کسی با عجله سراغ اتوبوس ها نمیره، دیگه صدای حرف زدن و خنده ی دختر پسرهای هجده نوزده ساله نمیاد. حالا همه عصبی اند. از همه چیز عصبی اند، از بی تدبیری، از بی مسئولیتی، از چک شدن های نامحترمانه ی دم در عصبانی اند. صورت ها جدی و یخ زده است. بعضیا جمع میشن و با مشت گره خورده خواسته هاشون رو میگن. بعضیا هم با پای پیاده میرن سراغ کلاس و امتحان، از پیچ اول که میگذرند، دلشون میریزه، چندتا حجله، برای چندتا جوون. درخت های روبان بسته شده و عکس هایی که توی هوا چرخ میخورند. عکس هایی که میخندند، عکس هایی که جدی اند، فرزندند، پدرند.. 

سیصد و پانزده

نوشته بود زن عاشق میگه "میمیرم اگه اتفاقی برات بیفته" و مرد عاشق میگه "نمیذارم برات اتفاقی بیفته"... 

سر جریانی به یارم میگم "نفسم بنده به نفسات" سر جریانی یارم میگه "دفعه ی بعدی من پیشتم جرات نداره کسی داد بزنه روت"... 

سیصد و چهارده

توی عکس دونفرمون، اونی که عمیق میخنده منم، اونی که تهه چشم هاش برق داره یارِ..

سیصد و سیزده

سخت ترین قسمت پایان نامت کجا بود؟ 

اون جایی که میخواستم تقدیر و تقدیم کنم اما کلمه مناسب پیدا نمی کردم!

خونه ی قدیمی بابابزرگ

بابا بزرگم خونه نبود، مونده بودم پشت در. زنگ زدم بهش، خودش رو رسوند. ناراحت بود که موندم پشت در. گفت "بَچَم، موندی پشت در؟ مگه کسی هم پشت در خونه ی بابابزرگش میمونه؟ خونه ی بی زن همینه دیگه، خونه ی بی صاحب همینه دیگه". بغضم گرفت...

این آدمان که رنگ میدن به خونه ها، روشن نگهش میدارن و گرم.. حالا هی بگن خونه ی در آبی و قدیمی ِِ نبش خیابون این قدر میلیارد می ارزه، چه فایده! وقتی کسی نیست چراغ خونه رو روشن نگه داره و در رو برای نوه باز کنه...

سیصد و یازده

فیلیسیتی لباساش چه خوبه! رنگ موهاش هم!

سخنی چند با خوانندگان!

امروز وقتی وبلاگم رو باز کردم، از اون جایی که با "شبنم وار" م خیلی حس رفاقت دارم، احساس کردم در حقِ این رفاقت کوتاهی کردم و باید وقت بیشتر برای این یادگاری هجده سالگی بذارم. باید بیشتر بنویسم؛ از روزگار و افکار. باید بنویسم چون نوشتن و کلمه کردن احساساتِ خوب و بد، برای من مثل همون باد خنکی میمونه که توی جاده موقع سفر میخوره به صورتت و حالت رو خوب میکنه، همون قدر خاص و همون قدر رها. 

ای خوانندگان، ای دنبال کنندگان، ای ملت ِِ بیان، ای مثل من از بلاگفا دلخون ها، ای کنکوری هایی که دقیقن نمیدونم چرا وبلاگ مینویسین برید سر درس و مشقتون دِهه:/ ، ای خوش قلمان ِِ حسادت برانگیز؛ من میخونمتون! ولی اهل کامنت گذاشتن نیستم، مگر این که واقعن حرفی برای گفتن داشته باشم! کسی ناراحت نشه با تشکر! و این که مرسی "شبنم وار" رو میخونین. خونده شدن همون قدر قشنگ ِِ که نوشتن.

این جوانه های سبز درون دلم

تو در من ریشه دوانده ای، عمیق شده ای...

سیصد و هشت

آخ که چقدر منتظر نور هستم. نوری که بتابد روی گونه هایم. دست هایم. از لای انگشتانم رد شود. از پوستم بگذرد و برسد به قلبم. مغزم. اعصاب ِ طفلکم. منتظر نوری هستم که گرمم کند. آرامم کند. روشن کند همه ی این تاریکی های جوانی را.

سیصد و هفت

دارم همان لحظه، در همان نقطه، روی آن سبزیِ سبز، روبه روی چشم هایش، وقتی حرکت دستش و خنکی انگشتر را روی انگشتم حس کردم. دقیقن همان لحظه که چشمم را باز کردم و دلم از شوق تپید را مرور می کنم و نفسش می کشم. مرور می کنم و زندگیش می کنم. مرور می کنم و دلم غش می رود... 

سیصد و شش

از شوق سرازیر می‌شوم بین ابرهای دستانش، باران سا! 

سیصد و پنج

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد..

سیصد و چهار

می پیچد، می نوازد، گرم می کند. دست هایش؛ دست هایش حرارت دارد. دست هایش شعله ی تابانِ من است. 

سیصد و سه

از مشکلات جدیدم این است که گمان می‌کنم چیزی شبیه به سوسک از کنارم رد می شود:/ 

پاییز طلایی

پاییز امسال را جوری دوست دارم که انگار این اولین پاییزی است که دارم می بینم و زندگیش می کنم:)

زیباترین آهنگ. بشنوید..

.

.

حالِ نامعلوم

ظهری، یارم چشمهایش به مانیتور بود و قیمت دلار و طلا، که ثانیه ای بالا می رفت. من هم زل زده بودم به برنامه ی "حالِ خوب". مجری برنامه آدم جالبی است. هم دانشگاهی بودیم. روانشناسِ برنامه هم فوق العاده است. از آن آدم ها که کارشان درست است. یک آدم حسابی تمام عیار. من اما صدای آن ها را نمی شنیدم. فکری بودم که با این اوضاع قرار ِِ چه بلایی بر سر خودم و بقیه بیاید. دنیا برایم یک جور بدی می چرخید، سنگین و تاسف بار و نامعلوم. از آن امید ِِ همیشگیِ ته ِِ دلم هم خبری نبود. انگار که دنیا رسیده باشد به آخر؛ یا حتا بدتر از آن، انگار که رویاها در چند قدمیِ واقعی شدن، دود شده باشد.

+ پست موقت!

سیصد

برای هم حمد بخوانیم. برای هم آرزوی خوشبختی کنیم. برای هم دعاهای خوب کنیم بلکه حال خوش شود. که دعاهایمان سبز شود. که سر دربیاورد. که جوانه بزند از سرزمینی که خانه ی مشترکمان است. این حجم از خشونت نسبت به هم ترسناکه..

.

.

.

دویست و نود و نه

ای بیست و پنج سالگی، ای زیبا! خوب باش، خیر باش و سلامت.

که با عشق، زندگی رو به سامان است

صبحی، وقتی با جمله‎های پر تپش یک ماه پیشمان غافلگیرم کرد، چشم‎هایم را بستم و به خدا جان گفتم "عشقش دِه و عشقش دِه و بسیارش دِه". 

دویست و نود و هفت

عطر بهارنارنج می‎دهد قلبم؛ بوی دارچین گرفته است دستم؛ طعم لیمو دارد نفس هایم؛ این روزها عشق دَم می‌کنم. 

دویست و نود و شش

سهم من از وفا تویی..

ماشین مثلن

یکی از آرزوهای زندگیم این ِ که توی قرعه کشی چیزی برنده شم!

این ساقه ی نازک درون دلم

این اکلیل های خوشگل و تن صورتی روی ناخن هایم. همین که کتاب "هنر زن" بودن را می خوانم. همین که دلم ضعف می‌رود برای حرف هایش. همین نیم ساعت ورزش سریع کردن ِ دم ِ صبحم. همه و همه زیر سر این حس ِ نازکی است که انداخته به جانم... و این ساقه‌ی نازکِ درون دلم، که هر روز برایش آب می‌ریزم و در انتظار قد کشیدن و تنومندیش، روزها را می‌گذرانم. و امید، چیزی که نیمه ی تاریکم را روشن و طلایی می کند. و نور، وقتی از لابلای سنگ ریزه های روحم راه پیدا می کند به چشم هایم. و رویا، وقتی ذوق می کند و رنگِ واقعیت می گیرد.

دویست و نود و سه

متعهد باشیم به "یک" هدف، پایبند باشیم به "یک" قلب، که زندگی یک داستان مشترک است:)

تا زمین می چرخد تا هوا هواست/من و تو در جنونی سر به راهیم

یک جایی از آهنگِ می‌خواند "من و تو نغمه ای بی اشتباهیم". آوازخوان و خوشحال مکث می‌کنم روی همین تکه ی کوچک ترانه بس که قشنگ است.

دویست و نود و یک

فیلم های ایرانی با موضوع اجتماعی (به جز چند فیلم انگشت شماری که تحسین کننده بودند) را دوست ندارم! اگر بخواهم تفریح سینمایی داشته باشم، ترجیح میدهم فیلم های سطح پایین سینمای ایران را ببینم که مردهایش قر می‌دهند و درباره‌ی زن‌ها شوخی های زننده می کنند و آدم های درون سالن برایشان کف و سوت  و قهقهه می‌زنند! من بین اعصابم و تاسف خوردن برای سینمای ایران، تاسف خوردن برای این سینمای جلف ِ دور از شان مخاطب ِ چند همسر پرداز را انتخاب می کنم نه خورد شدن اعصابِ نازنینم برای موضوعات مهم ِ اجتماعی!

حواسم نشد و نشستم پای فیلم "عصبانی نیستم"؛ حالم بد شد. اخرین بار موقع اکران فیلم "لانتوری" ناراحت و ترسیده به خودم قول دادم هیچ وقتی تحت هیچ شرایطی فیلم های جدی ِ سینمای این مملکت را نبینم. نشد. از دستم در رفت و حالا من ماندم و حال ِ خوش ِ کدر شده ام. 

+ بعضی چیزا فیلم ساختن نداره. همین که به چشم توی شهر می بینیم کافیه..

دویست و نود

دویست و هشتاد و نه

بیشترین سرچی که آدم ها را از گوگل به اینجا می رساند: 

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو
من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو

با این شعر، انگار که شاعر عزیزِ راه دوری دارد و رویایی که با دیدار ِدوباره، محقق می شود.. شایدم آدم ها همه شان در انتظار پیدا شدن هستند که هر روز این شعر را جستجو می کنند. 

دویست و هشتاد و هشت

داشتم صدای گوینده برنامه ی رادیویی را گوش می کردم. تعجب کردم بالاخره یکی پیدا شد با عصبانیت به این "ریچکیدز" های دولتی بگوید "برید بمیرید"! آمین... 

من آدم شِر کردن نیستم

من همه ی دوست داشتنی هایم را نگه می دارم اینجا، درست وسط قلبم، در عمق چشم هایم، بین دست هایم. من نمی توانم درباره ی احساسم به آدم های غریبه بگویم. انگار که با هربار گفتن چیزی کم بشود. انگار که با هر بار نشان دادن ذره ای ازش گم بشود. دوست ندارم! من نمی توانم مثل تمام آدم های اینستاگرام هر روز از لبخند دخترکم سوژه بسازم. نمی توانم هر روز مرد م را وقت شانه کردن موهایم به دنیا نشان بدهم. من هیچ وقت آن دختری که برای لحظه های قشنگش دنبال سهیم می گردد را درک نکردم. هیچ وقت مردی که لبخند معشوقه اش را سوژه عکاسی برای پست کردن می کند، نفهمیدم! من هیچ وقت آن خانمی که لحظه های خوشگل سه نفره شان را استوری می کند نمی توانم درک کنم یا آن دختری که از رقص دونفره ی جشن ازدواجش فیلم می گذارد را! من این همه علاقه به شریک ِ غریبه پیدا کردن برای لحظه های ناب ِخصوصی را هیچ نمی فهمم. انگار که آدم ها نمی خواهند چیزی برای خودشان داشته باشند. فقط برای خودشان؛ ناب و بکر و خصوصی؛ یک چیزی بین تو و عزیزترین هایت. انگار که خاطره ی خوابیدن ِ نوزادشان، دست های مردشان، موهای دختر موردعلاقه شان، لبخند مادرشان، برایشان کافی نیست که این همه دنبالِ پخش کردن حس هایشان شهر به شهر و بین هر نوع آدمی، هستند. انگار که به دنبال تایید خوشبختی از آدم های دیگرند و من می توانم حس کنم که چقدر تنهایند...

آمدم احساسی که این روزها دارم را کلمه کنم. آمدم درباره ی مهربانی اش بنویسم. می خواستم انتظارم برای دیدار و آغوشش را جمله های زیبا کنم. دیدم نمی شود. من که از شریک و سهیم خوشم نمی آید! من تمام ِ لحظه هایمان را فقط برای چشم های خودمان می خواهم. من آدم شِر کردن نیستم!

دویست و هشتاد و شش

"اوضاع شما که خوبه! ما شبم نداریم! چمن ها زرد شدن و جنگلا آتیش گرفتن. آتیش روشن کردن ممنوع شده و خدا می دونه که چقدر گرمه!" این ها را زنعمو در جواب سوالِ "از اسلو چه خبر؟" ِ من گفت! 

با این وضعیت کره زمین، به نظرم باید مهاجرت کنیم! البته به یک سیاره عقب تر!

دویست و هشتاد و پنج

تا پریشان نشود کار به سامان نرسد.

من حوصله ندارم! کاش کسی بود موهام رو شونه می کرد

به قدری در تظاهر کردن ناشیَم که خدا می داند. نه بلدم ناراحتیم را از چهره م پنهان کنم و نه می توانم لبخندم را از روی لب هایم بدزدم. وقت های خوشحالی تبدیل می شوم به یک دخترک ِ وراج ِ جیغ جیغو که با صدای بلند می خندد و با سخنرانی شبکه یک هم می تواند برقصد؛ زمان ناراحتی هم می شوم یک جنگلی ِ بی حوصله که حتا زورش می آید موهای پریشانش را شانه کند. در این مورد حد وسط هم ندارم!

این غار حرای من

از هیاهوی دنیا و همهمه ی چیزهایی که بهشان اعتقادی ندارم، حرف هایی که دلم نمی خواهد دیگر بشنوم و قیاس ِ اذیت کُنی که مدام درگیرشم؛ پناه میبرم به این چند متری ِ آرام. به این تنها اَمن، برای ساختنِ "خیال" هایم؛ به این چاردیواری ِ دوست داشتنیم؛ این غار حرای من، به اُتاقم.

دویست و هشتاد و دو

در حال حاضر دلم گوشواره ی مرواریدی میخی می خواهد که در جعبه ی سبز مخملی، خیلی شیک و پری کُش طور، تقدیمم شود! 

انتخاب

شاید آن لحظه ای که از پله های آنجا بالا می رفتم، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز دوباره همان پله ها را بالا بروم؛ اما این بار با یک فرق بزرگ، با یک فرق خیلی بزرگ. دفعه ی قبلی خوشحال بودم و امیدوار، حالِ آن روزم را تا ابد یادم می ماند. یک خوشحالی و امید که بعد ها به احمقانه  و واهی تبدیل شد! این بار اما صبور بودم و ناامید. یک تضاد نچندان دوست داشتنی!

درونم چیزی عجیب بود. انگار که وا داده باشم. حالم خوب بود اما نه خوبِ واقعی! یک جور تلقین بود که ناخودآگاه به خودم می دادم و خیلی هم خوب جواب می داد! به همه مان جواب می دهد. می توانیم به خودمان کلک بزنیم و حالمان را دگرگون کنیم. اما همه اش کلک است. راست نیست؛ واقعی نیست؛ بدون دخالتِ تو نیست؛ بکر نیست؛ چیزی هم که بکر نباشد به درد نمی خورَد. پله ها را بالا می رفتم و به لبخندِ دختری که آنجا بود و خوشامد می گفت جواب می دادم. سعی می کردم یک جوری قدم بردارم که صدای پاشنه ی کفشم، نه آرامش آنجا را بهم بزند و نه مکثی روی فکرهایم بیندازد.

دنیایم شبیه همان گذشته بود. هنوز هم می شد با یک جرقه با یک اتفاق با یک حرف ِ خوب، به همان اندازه ی قبل لبریز شوم. اما از جرقه خبری نبود. حسی بود که لابه لای حرف ها ذره ذره دود می شد و من کم و کمتر شدنش را می دیدم و مثل یک مادر که می خواهد از بچه اش حفاظت کند، به هرچیزی چنگ می زدم تا دردانه ام را از دست ندهم. تا حسم خاموش نشود. 

راه می رفتم و به اشتباهاتم فکر می کردم. به چندین و چند اشتباه. اما "انسان ممکن الخطاست"! این جمله ی دیوارکوب را یکی از روزهای دوران کارشناسی، در جواب "انسان جایز الخطاست" ِ استادم داده بودم. استاد خندیده بود و جمله اش را اصلاح کرده بود و برای توجه و تذکر ِمن چند نمره ی خوب کنار گذاشته بود! خیابان ها را راه می رفتم و به اشتباهات نه چندان بچگانه ام فکر می کردم. سوال فکریم درباره ی "چرایی" آن اشتباهات نبود. درباره ی "چطور" بود. چطور شد که یک اشتباه را برای بار سوم هم مرتکب شدم؟! یک جایی خوانده بودم اگر اشتباه دوبار تکرار بشود دیگر اشتباه نیست یک انتخاب است. و من انتخاب کردم که... باید انتخابام رو تغییر بدم!

و یک دنیا خجالت روی لب‌های من

توی کتاب ِ"چگونه با پریسا رفتار کنم؟" صفحه‌ی بیست و سه آمده که "از نشانه‌های خجالت کشیدن وی، خندیدن‌های ریز و بی‌دلیل است. آرامشتان را حفظ کنید، سوال نپرسید و اجازه بدهید بخندد، اگر خوش شانس باشید خجالتش رفع و خنده‌اش قطع می‌شود و به حالت عادی بر می‌گردد". 

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب