این غار حرای من

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷
  • ۱۹:۳۰
  • ۳ نظر

از هیاهوی دنیا و همهمه ی چیزهایی که بهشان اعتقادی ندارم، حرف هایی که دلم نمی خواهد دیگر بشنوم و قیاس ِ اذیت کُنی که مدام درگیرشم؛ پناه میبرم به این چند متری ِ آرام. به این تنها اَمن، برای ساختنِ "خیال" هایم؛ به این چاردیواری ِ دوست داشتنیم؛ این غار حرای من، به اُتاقم.

دویست و هشتاد و دو

  • پری سا
  • شنبه ۲۳ تیر ۹۷
  • ۰۰:۵۰

در حال حاضر دلم گوشواره ی مرواریدی میخی می خواهد که در جعبه ی سبز مخملی، خیلی شیک و پری کُش طور، تقدیمم شود! 

انتخاب

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷
  • ۲۳:۲۵
  • ۸ نظر

شاید آن لحظه ای که از پله های آنجا بالا می رفتم، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز دوباره همان پله ها را بالا بروم؛ اما این بار با یک فرق بزرگ، با یک فرق خیلی بزرگ. دفعه ی قبلی خوشحال بودم و امیدوار، حالِ آن روزم را تا ابد یادم می ماند. یک خوشحالی و امید که بعد ها به احمقانه  و واهی تبدیل شد! این بار اما صبور بودم و ناامید. یک تضاد نچندان دوست داشتنی!

درونم چیزی عجیب بود. انگار که وا داده باشم. حالم خوب بود اما نه خوبِ واقعی! یک جور تلقین بود که ناخودآگاه به خودم می دادم و خیلی هم خوب جواب می داد! به همه مان جواب می دهد. می توانیم به خودمان کلک بزنیم و حالمان را دگرگون کنیم. اما همه اش کلک است. راست نیست؛ واقعی نیست؛ بدون دخالتِ تو نیست؛ بکر نیست؛ چیزی هم که بکر نباشد به درد نمی خورَد. پله ها را بالا می رفتم و به لبخندِ دختری که آنجا بود و خوشامد می گفت جواب می دادم. سعی می کردم یک جوری قدم بردارم که صدای پاشنه ی کفشم، نه آرامش آنجا را بهم بزند و نه مکثی روی فکرهایم بیندازد.

دنیایم شبیه همان گذشته بود. هنوز هم می شد با یک جرقه با یک اتفاق با یک حرف ِ خوب، به همان اندازه ی قبل لبریز شوم. اما از جرقه خبری نبود. حسی بود که لابه لای حرف ها ذره ذره دود می شد و من کم و کمتر شدنش را می دیدم و مثل یک مادر که می خواهد از بچه اش حفاظت کند، به هرچیزی چنگ می زدم تا دردانه ام را از دست ندهم. تا حسم خاموش نشود. 

راه می رفتم و به اشتباهاتم فکر می کردم. به چندین و چند اشتباه. اما "انسان ممکن الخطاست"! این جمله ی دیوارکوب را یکی از روزهای دوران کارشناسی، در جواب "انسان جایز الخطاست" ِ استادم داده بودم. استاد خندیده بود و جمله اش را اصلاح کرده بود و برای توجه و تذکر ِمن چند نمره ی خوب کنار گذاشته بود! خیابان ها را راه می رفتم و به اشتباهات نه چندان بچگانه ام فکر می کردم. سوال فکریم درباره ی "چرایی" آن اشتباهات نبود. درباره ی "چطور" بود. چطور شد که یک اشتباه را برای بار سوم هم مرتکب شدم؟! یک جایی خوانده بودم اگر اشتباه دوبار تکرار بشود دیگر اشتباه نیست یک انتخاب است. و من انتخاب کردم که... باید انتخابام رو تغییر بدم!

و یک دنیا خجالت روی لب‌های من

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۳ تیر ۹۷
  • ۰۱:۲۷
  • ۷ نظر

توی کتاب ِ"چگونه با پریسا رفتار کنم؟" صفحه‌ی بیست و سه آمده که "از نشانه‌های خجالت کشیدن وی، خندیدن‌های ریز و بی‌دلیل است. آرامشتان را حفظ کنید، سوال نپرسید و اجازه بدهید بخندد، اگر خوش شانس باشید خجالتش رفع و خنده‌اش قطع می‌شود و به حالت عادی بر می‌گردد". 

و چند چیز دیگر

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
  • ۲۲:۱۳
  • ۴ نظر

اکتیو شدم. پایان نامه می‌نویسم. ورزش می‌کنم. کتاب های نخوانده را می‌خوانم. می رقصم. جام جهانی دنبال می‌کنم. امروز هم در دوره ی آنلاین و رایگان ِ آموزش بورسی که همکلاسی برگزار می‌کند ثبت نام کردم. (لینک سهیل ابراهیمی، اگر خواستید ثبت نام کنید). دیگه این که اگر زبانم را هم شروع کنم به تقویت کردن و همین مهر ماه به شغل دلخواهم برسم و دکترا قبول بشوم، همه چیز بهتر خواهد شد!

ساری گلین

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
  • ۱۰:۳۶
  • ۱۱ نظر

همه ی موسیقی های دنیا یک طرف، این یک طرف:)



دویست و هفتاد و هفت

  • پری سا
  • شنبه ۹ تیر ۹۷
  • ۱۱:۵۴
  • ۰ نظر

دلم می‌خواهد بیشتر درباره‌ی کتاب فرانکل بنویسم ولی توصیف‌هایش از دورانی که گذارنده به قدری دور از باور ِ من است که هنوز در تعجبم چطور می‌شود از آن همه مصیبت، جانِ سالم بدر برد. چطور می‌شود اصلن درباره‌ی آن همه هیتلر صفتی نوشت! 

کتاب دستم امانت است و در طول زندگیم سابقه نداشته انقدر آرام و بدون انداختن کوچکترین خط تایی کتابی را ورق بزنم! همه‌ی کتاب‌هایم پر است از دست نوشته گوشه کنار ِ صفحات و هایلایت های صورتی. خدا می‌داند چقدر خودم را کنترل کردم کنار تجربیات فرانکل هزارتا جمله ی "متاسفم برای بشریت" نگذارم!

زندانی شماره 119104

  • پری سا
  • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
  • ۱۴:۱۰
  • ۱ نظر

مرا چون مُهری بر قلبت بزن، عشق همان اندازه نیرومند است که مرگ.

|انسان در جستجوی معنی_ ویکتور فرانکل|

بخواه تا داده شود

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷
  • ۲۳:۱۱
  • ۰ نظر

خواسته‌های کوچکی داشتم. یکی کوچک و دست نیافتنی و دیگری کوچک و شدنی. هر دو برآورده شدند. انگار که یکی از فرشته‌های دیزنی آمده باشد بالای سرم و چوب جادویی‌اش را تکان داده باشد و بی بی دی بابی دی بو گفته باشد، انگار که شاهزاده‌ای راه درازی را آمده باشد و در خواب من را بوسیده باشد یا انگار که غولِ چراغی گفته باشد " بخواه تا داده شود".

دویست و هفتاد و چهار

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷
  • ۲۲:۴۴
  • ۱ نظر

انگار گوش‌های خدا می‌شنود. خوشحالم که گوش‌های خدا می‌شنود. 

دویست و هفتاد و سه

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷
  • ۲۲:۰۳
  • ۰ نظر

به خاطر بیفکری ِ دوتا آدم، دیگه نمی توانم آنجا، کاری که دوست داشتم را انجام بدهم. دیگه نمی توانم مربی مورد علاقم را ببینم و دیگه نمی توانم آن جوری که باید روی دوستی کسی حساب باز کنم. امروز که با مربیم صحبت می کردم دلم می خواست همه چیز را بهش بگویم؛ اما نشد. یعضی چیزها باید بماند پیش خود آدم، نباید کسی را شریکش کرد. نباید کس ِ دیگری را درگیر بی مهری آدم ها کرد. همان روزهای اول غصه هایم را خوردم و همان روز های اول تصمیم گرفتم در جای جدیدی با آدم های جدیدی کارم را شروع کنم. شاید این بار بهتر و شاید این بار قوی تر. بدون وجود آدم‌های بی فکر که معنی اعتماد را نمی فهمند...

دویست و هفتاد و یک

  • پری سا
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷
  • ۰۰:۱۸
  • ۰ نظر

بعضی خاطرات و تجربه‌های دور یا نزدیکم، شبیه به نقطه‌های تاریک روی صفحه‌ای سفید هستند که با سرعت زیادی در مدار معیوبی می‌چرخند؛ گاهی هم جدا می‌شوند و مثل آجر می‌خورند توی سرم!

در ستایش دیوید فاستر والاس

  • پری سا
  • جمعه ۴ خرداد ۹۷
  • ۱۷:۵۶
  • ۱ نظر

والاس نباید خودش را می‌کشت. نه به خاطر این که خودکشی کار بد یا مثلن ترسناک یا کار آدم های ترسو و بزدل باشد، نه! فقط و فقط به این خاطر که او یک نویسنده است و این دهان پرکن‌ترین لقبی است که می‌توانی به کسی بدهی. کلی کلمه و اتفاق و داستان توی این دنیا وجود داشت که انتظار والاس را می‌کشید. کسی چه می‌داند، شاید همچین آدم خوش‌ذوقی اگر کمی تحمل می‌کرد می‌توانست آن گوی جادویی و طلایی رنگِ امید ِ ته وجودش را دوباره پیدا کند... به چشم‌هایش نگاه کنید، چشم‌های ریز و نگاه باهوشش، مگر می‌شود این همه هوش نتواند امید از دست رفته‌‌اش را دوباره احیا کند؟!

من زیادی شخصی به این مسئله نگاه می‌کنم و دوست ندارم کلی منطق روانشناسی برایم بیاورند که به این دلیل و این دلیل و این یکی دلیل آدم‌ها خودشان را می‌کشند. حتا نمی‌خواهم منطق ریاضی به این جریان داشته باشم که مسئله پی آنگاه کیو شود، من فقط می‌خواهم بگویم نباید آدم‌ها انقدر خودخواه باشند و جز نوک دماغشان، جز راحتی و آسایش خودشان هیچ چیز دیگری را نبینند و چشمشان را روی آدم‌هایی که دوستش دارند ببندند و بروند توی اتاقشان، طناب دار را به دیده ی اثر هنری ورنداز کنند و در نهایت خود ِ بدرد بخور برای این دنیای سراسر پر از احمق را، دریغ کنند و بروند... 

مثلن از نگاه دیوید فاستر والاس جان

  • پری سا
  • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷
  • ۰۰:۴۷
  • ۰ نظر

بین "داستان" و "ناداستان"، ناداستان را ترجیح می‌دهم. بیشتر وقت‌ها با چشم‌ها و گوش‌های بقیه آدم‌ها اتفاق‌ها را دیدن هیجان انگیزتر است. حداقل برای من!

مامان زهرا

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۸
  • ۰ نظر

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

دویست و شصت و هفت

  • پری سا
  • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۵:۰۱
  • ۲ نظر

دستم به موهایم بود، داشتم به سختی گیره‌ی مویم را از سرم جدا می‌کردم. روی در دستشوییِ مصلی نوشته بود "مستحب است با پای راست خارج شوید" زیرش با خودکار نوشته بودن "اما اختلاس واجب است"! حواسم به این جمله‌های مسخره بود که یکی از پشت سرم گفت"خیلی بلنده اذیت نمیشی؟" نگاهش کردم. مهلت نداد جواب بدهم. گفت "من آرایشگرم اگه خواستی کوتاهش کنی من میخرمش"؛ بعد دستش را حوالی گوشم گذاشت که یعنی از اینجا! با عصبانیت گفتم "چه زشت". گفت "یعنی موهای خوشگلتو بریزی سطل آشغال بهتره؟". داشت شبیه دلال‌ها با من سر موهای بیچاره‌ام چانه می‌زد. گفتم "قصد کوتاه کردن ندارم". رقم زیاد و عجیبی پیشنهاد داد! متعجب مانده بودم که این از کجا پیدا شد. مگر کسی هم مویش را می‌فروشد؟ چه دنیای عجیبی! روسریم را سر کردم، کیف و کتاب‌های قشنگی که خریده بودم را محکم چسبیدم و به سرعت از آنجا خارج شدم! 

می‌توانست به آدم‌ها خیره شود و ساعت‌ها زن نباشد

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۲۳:۳۸
  • ۰ نظر

برای مسی حرف می‌زدم. حرفهای بامزه! بلند بلند می‌خندید. از خنده‌اش کیف می‌کردم و سعی می‌کردم طنز صحبت هایم را بیشتر کنم. باد و باران بود. از این باران‌های یکهویی و شدید. سرعت قدم‌هایمان بیشتر شده بود و صدای خنده‌هایمان بلندتر. از هوای بهار لذت می‌بردیم و شال‌هایمان را چسبیده بودیم که باد نبرد! وسط خنده‌ها چشمم خورده بود به ون سفید سبز(!). خنده‌ام ماسید. می‌خواستم راهمان را عوض کنم، مسی گفته بود بیخیال! شالمان را سفت تر از قبل کردیم و نزدیک ون شدیم. زن سیاه‌پوش نگاهمان کرد. از این نگاه‌های سردِ قدرتمند؛ یک جور بی حسی و یک نگاه ممتدِ عجیب. از نگاهش خوشم آمد! با نگاهش حرف می‌زد. بلد بود نگاهت کند و با همان نگاه بگوید "منو ببین! من خیلی قدرتمندم". بلد بود خستگی‌اش را پنهان کند. بلد بود ضعفش را قایم کند. نگاهش، تظاهرش، بی نقص بود. از کنار قامت خبردارش رد شدیم. باید سربرمی‌گرداندم و سرتا پایش را هم نگاه می‌کردم، لباسش، کفش‌هایش، تارهای نازکِ شاید بیرون مانده از فرق سرش.. اما کار خوبی نبود. دور از حریم خصوصی زن ِ سیاه پوش بود! دور از شان زن بودنش! دور از اخلاقِ انسانی!... باران قطع شده بود و هوا لطیف‌تر. دست مسی را محکم‌‌ گرفته بودم و برایش حرف می‌زدم. حرف‌های خیلی بامزه! بلند می‌خندید، بلندتر از قبل.

دویست و شصت و چهار

  • پری سا
  • شنبه ۸ ارديبهشت ۹۷
  • ۱۷:۱۴
  • ۰ نظر

ساعت های زیادی رو صرف سخنرانی ها کردند و کلی کتاب و جزوه و دی وی دی آموزشی خریده بودند تا کمک کند بتوانند به هدفشان برسند. برایم جالب بود، بیشتر از این که تمرکزشان روی کاری که می خواهند شروع کنند باشد، به یک سری جملات انگیزشی کلی هزینه میکردند؛ در صورتی که (از نظر من) تنها چیزی که لازم داشتند حرکت کردن بود. در واقع آن روز کتاب هایی می خریدند تا به آن ها بگوید قدمی بردارند بدون ترس، درحالی که در آن روز تنها کاری که باید می کردند قدم برداشتن بود بدون ترس! 

دویست و شصت و یک

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۷ فروردين ۹۷
  • ۱۸:۳۳
  • ۰ نظر

دکترا مجاز شدم و به قدری هیجان زدم که دلم میخواهد جیغ بکشم. (حتا کشیدم) :)

هیچ

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۳ فروردين ۹۷
  • ۲۳:۴۰
  • ۰ نظر

امان از دلتنگی های پیش رو، بغض های فرداها..

بچه یاکریم بارون خورده هستم

  • پری سا
  • جمعه ۱۰ فروردين ۹۷
  • ۰۰:۳۲
  • ۰ نظر

بهم گفت "بچه یاکریم خیس شده زیر بارون"

+ من عاشق بابا و ترکیب های ساختگیشم:)

دلتنگ "خاص" دیدن

  • پری سا
  • پنجشنبه ۲۴ اسفند ۹۶
  • ۱۲:۳۴
  • ۰ نظر

دوره‌ای از وبلاگ‌نویسی تقلید خیلی زیاد بود. نمی‌دانم چرا حتا جمله‌های ساده‌ت را هم کپی می‌کردند یا اگر سبک جدیدی برای نوشتن داشتی چند نفری پیدا می‌شدند که وبلاگ‌های جعلی بسازند و نوشته‌های تو را به اسم خودشان ثبت کنند. تب وبلاگ‌نویسی به قدری بالا بود که حتا از وبلاگ‌نویس‌ها درباره‌ی محل زندگی، کار و درس، مصاحبه گرفته می‌شد! مورد‌های جالب هم کم نبود، زیر پست هر کدام پر بود از واژه‌های هندونه زیر بغل طور و قربون صدقه رفتن‌های زیاد مجازی. یک مورد جالب هم درباره‌ی اسم بود. اوایل دوره‌ی فاز تقلیدی(!) وبلاگ‌ها، اکثر وبلاگ‌نویس‌ها "راحیل و ری‌را" بودند. کافی بود دهانت را فرو کنی توی مانیتور و داد بزنی راحیل... ری‌را... سر جمع دویست نفر سر برمی‌گرداندند! دوران عجیبی بود. یادم می‌آید نوجوان بودم و برایم دیدن این همه دست و پا زدن کلی سوال ایجاد می‌کرد. این که چرا همه شکل همند؟ کتاب‌هایی که می‌خواندند، موسیقی که گوش می‌کردند، موضوعاتی که علاقه داشتند، حرفه‌ای که بلد بودند یا دنبال می‌کردند، حتا لباس پوشیدن‌ها و اکسسوری‌هایشان هم لنگه هم بود! اما سوال اینجا بود که چرا؟ حالا اما همه‌ی این اتفاق‌های سال‌های گذشته را به طور کاملن تکراری در اینستاگرام می‌بینم. همان رفتارها، همان سبک، همان تقلید و تقلید و صد البته دست و پا زدن؛ گرچه این بار برای چیز قابل تاملی، پول!

پنجره‌های باز ذهن من

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۳ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۵۱
  • ۰ نظر

سردرگمی

بی‌حوصلگی

ترس

حسادت

امید

دوست داشتن

انتظار

ذوق‌های کور شده

...

من را چه به ارزیابی مالی. من هنر کنم خودِ پیچیده‌ام را ارزیابی کنم!

چرا نمی‌توانم از دوست داشتن چیزها دست بکشم؟

  • پری سا
  • جمعه ۱۸ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر

گاهی که روزگار بهم سخت می‌گیرد هرچقدر سعی می‌کنم غمباد بگیرم و از همه چیز و همه کس متنفر بشوم نمی‌شود که نمی‌شود. فقط یکی دو روز  با بدبختی دکمه‌ی محبتم را روی آف می‌گذارم و سنسور رنگ چشم‌هایم را هم دست کاری می‌کنم تا همه جا را سیاه و سفید ببینم اما نمی‌دانم چرا هر بار موفقیت زیادی نصیبم نمی‌شود، نمی‌توانم درست و حسابی برای زندگی و آدم‌ها قیافه بگیرم. انگار قیافه گرفتن هم هنر می‌خواهد که من از آن بی بهره‌ام. امروز که از خواب بیدار شدم همه‌ی مشکلاتم یادم رفته بود. دلم می‌خواست همه‌ی آدم‌ها را بگیرم بغلم و فشار بدهم. اما نمی‌شود بی‌هوا بروی مثلن همسایه‌ات را بغل کنی. ذهن آدم ها چیز می‌شود. یعنی آدم ها درک نمی‌کنند که تو به عنوان یک هم نوع دلت می‌خواهد بهشان بغل هدیه بدهی و فکرشان چیز می‌شود. بگذریم. داشتم می‌گفتم، امروز که از خواب بیدار شدم حس کردم باید دنیایم را کمی رنگی‌تر کنم؛ باید یکی دو رنگ به دنیایم اضافه کنم. باید دنبال یکی دو رنگ جدید بگردم تا بهتر و خوشگل‌تر دنیا را ببینم:)

نقطه سر خط

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۴ اسفند ۹۶
  • ۲۰:۰۹
  • ۰ نظر

و سرانجام، جایی حوالی قدم‌هایی، طلوع خواهد کرد.

.

باید شجاع بود

  • پری سا
  • شنبه ۱۲ اسفند ۹۶
  • ۱۸:۱۲
  • ۰ نظر

دیشب بعد از این که حسابی به خدا جان غر زدم و به خاطر وضعیتی که دارم به زور دو سه قطره اشک ریختم بلکه دلش به حالم بسوزد و از آسمان برایم معجزه نازل کند، این جمله به ذهنم آمد که "به جای غر زدن از متفاوت بودن، شجاعتتو بیشتر کن". از سری جمله‌های دیوارکوبی است که بعد از هر شکست، احساسم برایم با هزار زور و زحمت جور می‌کند و می‌فرستد به منطقم. منطق بیچاره‌ من هم که حس ذلیل ِ قهاری است فوری چکش کاریش می‌‌کند و این جوری می‌شود که از جمله ی "کاش زودتر دنیا به آخر برسه" می‌رسم به جمله ی "فردا روز بهتریه" و یک نفس راحت می‌کشم!

بنواز ساز دلت که زندگی رقصد به آهنگ تو

  • پری سا
  • جمعه ۱۱ اسفند ۹۶
  • ۲۳:۴۴
  • ۰ نظر

من که نواختن را شروع کردم، پس کی به ساز من می‌رقصی زندگی جان. کار سختی نیست! دست ها را بالا ببری و کمی قر به کمر بدهی همه چیز خوب می‌شود. برقص جانم؛ به ساز من برقص!

رادیو جان!

  • پری سا
  • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶
  • ۲۲:۱۳
  • ۰ نظر

با تشکر از رادیو جوان جان که سر ظهری حال خسته‌ی من را خوش می‌کند. ساعت دو ظهر برنامه دنگ و دونگ گوش کنید، آن وسط‌ها هم پروپوزال بنویسید که وقت کم است:دی

کمال‌گرایی

  • پری سا
  • شنبه ۵ اسفند ۹۶
  • ۰۰:۴۷
  • ۰ نظر

یکی از سوال‌های کنکور امروز درباره ی کمال‌گرایی بود. نوشته بود آدم‌های کمال‌گرا با تردید کارها را شروع می‌کنند و چون اغلب می‌ترسند آنطور که راضیشان می‌کند، از عهده ی انجام کارها برنیایند دچار افسردگی می‌شوند. این‌ها را که می‌خواندم حس کردم چقدر کمال‌گرا هستم و چقدر این حس ِ کاذب ِ "عالی نبودن" بد است. یک جایی از متن هم نوشته بود کمال‌گراها فرصت‌های زندگی را به راحتی از دست می‌دهند. خواندن این جمله وسط کنکور، من را یاد همه‌ی از دست دادن‌های کوچک و بزرگم انداخت و این سوال که چجوری می‌شود باقی عمر را این همه کمال‌گرا نبود؟!

آرزو

  • پری سا
  • پنجشنبه ۳ اسفند ۹۶
  • ۱۹:۵۶
  • ۰ نظر

دارم آرزوی هجده سالگیم را زندگی می‌کنم.. خدا جان شکرت

چند میگیری گریه کنی طور!

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲ اسفند ۹۶
  • ۱۶:۰۴
  • ۰ نظر

داشتم به این فکر می‌کردم که تا کی می‌خواهم این همه ساختگی به حرف‌ها بخندم، متعجب بشوم یا غمگین حتا! وقتی ذره ای درونم واکنش ندارد:دی

+اگر بعضی آدم‌ها می‌دانستند به خاطر این که ناراحتشان نکنم حاضرم واکنش‌های ساختگی داشته باشم حتمن اشک شوق میریختند:دی  گرچه کیه که قدر بدونه!

عباسلو خوانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶
  • ۰۰:۱۳
  • ۰ نظر

شعر هم اگر نگویم

مرا که هیچ گلی

به نامم نیست

و هیچ خیابانی به نامم

چگونه به یاد خواهی آورد؟

+من که حتا شعرم نمیگم چی! البته توی خیابون جمال آباد یه کوچه به نامم هست!

شاملو خوانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۲ بهمن ۹۶
  • ۰۰:۰۳
  • ۰ نظر

برای تو برای چشمهایت

برای من برای دردهایم

برای ما برای این همه تنهایی

ای کاش خدا کاری کند

دانشکده ی عزیزم

  • پری سا
  • شنبه ۳۰ دی ۹۶
  • ۲۱:۳۲
  • ۰ نظر

روز آخر دانشگاه به قدری افسرده شدم که باور کردنی نبود. احساس خلا ای رو تجربه کردم که قبل از آن حسش نکرده بودم. برگه ام را تحویل مراقب دادم و از کلاس خارج شدم. انگار روی زمین میکشیدنم. دلم میخواست همان جا بشینم و گریه کنم ولی حراست نگاه چپی به لباس هایم کرد و گفت "خانوم وسط سالن واینستید"! از شدت افسردگی دلم میخواست بروم گوشه ی چادرش را بگیرم و زار زار گریه کنم. با اکراه از دانشکده خارج شدم. برایم عجیب بود که همکلاسی ها شاد و خوشحال از تمام شدن حرف میزدند اما من نگاهم را از سردر دانشکده نمیتوانستم بردارم! پرسیدند خانم الف مریضی؟ دوست جانم دستش را روی سرم گذاشت و بلند گفت که "تب نداره". 

دویست و چهل و سه

  • پری سا
  • جمعه ۲۲ دی ۹۶
  • ۱۵:۲۹
  • ۰ نظر

مامان جان

دویست و چهل و دو

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۹ دی ۹۶
  • ۲۱:۰۲
  • ۰ نظر

+ هوی 

وحشی

با من قهری؟

میگن دوست واقعی اونی که باهات رو راست باشه. تا به حال هیچ کسی وحشی بودنم رو به روم نیورده بود.

یک آن...

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ دی ۹۶
  • ۲۳:۱۶
  • ۰ نظر

هیچ وقت نمی توانی بفهمی دنیا برایت چه چیزی در نظر دارد دختر جان، اما می توانی مشتاقانه منتظر باشی ببینی این بار چی قرار است به یک آن،اتفاق بیفتد. خیرباش:)

Visitors!

  • پری سا
  • شنبه ۱۶ دی ۹۶
  • ۲۱:۱۵
  • ۰ نظر

منتظر نشسته بودم. انتظار خسته کننده ای بود. همین که آمدم وسایلم را روی صندلی خالی کناری بگذارم خانومی آمد و نشست. لبخندی به عرض صورتش زد و ساعت گوشیش را نشانم داد و با حالت جیغ گفت که ساعت 13:13 دقیقه ست. چادرش را که از هیجان رندی ساعت، زمین افتاده بود جمع کرد و از کیفش دفتری دراورد. با ذوق دفترش را به سمت من گرفت و گفت نگاه کن 13:13 دقیقه یعنی "آشنایی تازه" و بعد دستش را دراز کرد و گفت مریم هستم! حالا هم که قسمت بازدیدکنندگان وبلاگ به عدد رند رسیده، من هم شبیه مریم هیجان زده شده ام. نمیدانم توی دفتر مریم، پنج تا یک کنار هم چه معنی میدهد اما  11111تایی شدن شبنم وارم مبارک! :)

هوشنگ مرادی کرمانی

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۱ دی ۹۶
  • ۱۳:۰۱
  • ۱ نظر

بوی خشم و عصبیت را این عزیز روستایی سیرچی ِ دوست داشتنی با عطر نارنج ِحرف هایش می‌شوید و من را با خودش می برد به همه ی قصه هایی که تک تک واژه هایش را عاشقم:)

آدم ها وقتی از عادت هایشان دور ‌می‌شوند بوی دلتنگی می‌گیرند

  • پری سا
  • شنبه ۲ دی ۹۶
  • ۰۱:۰۲
  • ۰ نظر

نمی‌شود که نمی‌شود! گاهی آدم به یک فضا یک شرایط یا حتا یک آدم که عادت کند دیگر درست نمی‌شود. نمی‌تواند خودش را توی آینه نگاه کند و لبخندش شبیه اول هایش باشد. نگاهش، حرف زدنش، احساسش، طرز فکرش. هرجا که برود هرکاری که کند دست آخر دلش پر می‌کشد همان جایی که عادتش داده، پیش همانی که اهلی اش کرده. هر چقدر که دلیل بیاورد یک روز می‌رسد که خسته شود، از پرسه زدن، از گشتن؛ بال هایش را جمع می‌کند و برمی‌گردد جای اولش، جایی که دلش قفل شده بود. قصه ی عادت است؛ و باور کن من نمی‌دانم چرا می‌گویند که عادت کردن تلخ است. عادت که کنی اهلی می‌شوی و گاهی، گاهی، گاهی همین اهلی شدن ها می ارزد به محدود شدن، به قدم های کوتاه، به از یاد بردن بال هایت.

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"