سیصد و هشت

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷
  • ۱۵:۴۱
  • ۵ نظر

آخ که چقدر منتظر نور هستم. نوری که بتابد روی گونه هایم. دست هایم. از لای انگشتانم رد شود. از پوستم بگذرد و برسد به قلبم. مغزم. اعصاب ِ طفلکم. منتظر نوری هستم که گرمم کند. آرامم کند. روشن کند همه ی این تاریکی های جوانی را.

سیصد و هفت

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۴ آبان ۹۷
  • ۱۴:۵۶

دارم همان لحظه، در همان نقطه، روی آن سبزیِ سبز، روبه روی چشم هایش، وقتی حرکت دستش و خنکی انگشتر را روی انگشتم حس کردم. دقیقن همان لحظه که چشمم را باز کردم و دلم از شوق تپید را مرور می کنم و نفسش می کشم. مرور می کنم و زندگیش می کنم. مرور می کنم و دلم غش می رود... 

سیصد و شش

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۵ مهر ۹۷
  • ۲۰:۴۲

از شوق سرازیر می‌شوم بین ابرهای دستانش، باران سا! 

سیصد و پنج

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۴ مهر ۹۷
  • ۰۰:۵۲

وای از آن لحظه که معشوق به یارش برسد..

سیصد و چهار

  • پری سا
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷
  • ۲۲:۳۱

می پیچد، می نوازد، گرم می کند. دست هایش؛ دست هایش حرارت دارد. دست هایش شعله ی تابانِ من است. 

سیصد و سه

  • پری سا
  • شنبه ۱۴ مهر ۹۷
  • ۱۵:۵۴
  • ۵ نظر

از مشکلات جدیدم این است که گمان می‌کنم چیزی شبیه به سوسک از کنارم رد می شود:/ 

پاییز طلایی

  • پری سا
  • شنبه ۷ مهر ۹۷
  • ۱۷:۱۷
  • ۴ نظر

پاییز امسال را جوری دوست دارم که انگار این اولین پاییزی است که دارم می بینم و زندگیش می کنم:)

زیباترین آهنگ. بشنوید..

.

.

حالِ نامعلوم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۴ مهر ۹۷
  • ۲۱:۱۳
  • ۶ نظر

ظهری، یارم چشمهایش به مانیتور بود و قیمت دلار و طلا، که ثانیه ای بالا می رفت. من هم زل زده بودم به برنامه ی "حالِ خوب". مجری برنامه آدم جالبی است. هم دانشگاهی بودیم. روانشناسِ برنامه هم فوق العاده است. از آن آدم ها که کارشان درست است. یک آدم حسابی تمام عیار. من اما صدای آن ها را نمی شنیدم. فکری بودم که با این اوضاع قرار ِِ چه بلایی بر سر خودم و بقیه بیاید. دنیا برایم یک جور بدی می چرخید، سنگین و تاسف بار و نامعلوم. از آن امید ِِ همیشگیِ ته ِِ دلم هم خبری نبود. انگار که دنیا رسیده باشد به آخر؛ یا حتا بدتر از آن، انگار که رویاها در چند قدمیِ واقعی شدن، دود شده باشد.

+ پست موقت!

سیصد

  • پری سا
  • جمعه ۳۰ شهریور ۹۷
  • ۲۳:۲۱
  • ۵ نظر

برای هم حمد بخوانیم. برای هم آرزوی خوشبختی کنیم. برای هم دعاهای خوب کنیم بلکه حال خوش شود. که دعاهایمان سبز شود. که سر دربیاورد. که جوانه بزند از سرزمینی که خانه ی مشترکمان است. این حجم از خشونت نسبت به هم ترسناکه..

.

.

.

دویست و نود و نه

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۷ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۲۵
  • ۱۲ نظر

ای بیست و پنج سالگی، ای زیبا! خوب باش، خیر باش و سلامت.

که با عشق، زندگی رو به سامان است

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷
  • ۱۶:۴۴
  • ۲ نظر

صبحی، وقتی با جمله‎های پر تپش یک ماه پیشمان غافلگیرم کرد، چشم‎هایم را بستم و به خدا جان گفتم "عشقش دِه و عشقش دِه و بسیارش دِه". 

دویست و نود و هفت

  • پری سا
  • دوشنبه ۱۹ شهریور ۹۷
  • ۰۰:۱۳

عطر بهارنارنج می‎دهد قلبم؛ بوی دارچین گرفته است دستم؛ طعم لیمو دارد نفس هایم؛ این روزها عشق دَم می‌کنم. 

دویست و نود و شش

  • پری سا
  • شنبه ۱۷ شهریور ۹۷
  • ۰۳:۱۲

سهم من از وفا تویی..

ماشین مثلن

  • پری سا
  • شنبه ۱۰ شهریور ۹۷
  • ۲۲:۱۸

یکی از آرزوهای زندگیم این ِ که توی قرعه کشی چیزی برنده شم!

این ساقه ی نازک درون دلم

  • پری سا
  • چهارشنبه ۷ شهریور ۹۷
  • ۱۲:۱۴

این اکلیل های خوشگل و تن صورتی روی ناخن هایم. همین که کتاب "هنر زن" بودن را می خوانم. همین که دلم ضعف می‌رود برای حرف هایش. همین نیم ساعت ورزش سریع کردن ِ دم ِ صبحم. همه و همه زیر سر این حس ِ نازکی است که انداخته به جانم... و این ساقه‌ی نازکِ درون دلم، که هر روز برایش آب می‌ریزم و در انتظار قد کشیدن و تنومندیش، روزها را می‌گذرانم. و امید، چیزی که نیمه ی تاریکم را روشن و طلایی می کند. و نور، وقتی از لابلای سنگ ریزه های روحم راه پیدا می کند به چشم هایم. و رویا، وقتی ذوق می کند و رنگِ واقعیت می گیرد.

دویست و نود و سه

  • پری سا
  • شنبه ۳ شهریور ۹۷
  • ۲۳:۵۰
  • ۹ نظر

متعهد باشیم به "یک" هدف، پایبند باشیم به "یک" قلب، که زندگی یک داستان مشترک است:)

تا زمین می چرخد تا هوا هواست/من و تو در جنونی سر به راهیم

  • پری سا
  • دوشنبه ۲۹ مرداد ۹۷
  • ۲۲:۰۸
  • ۷ نظر

یک جایی از آهنگِ می‌خواند "من و تو نغمه ای بی اشتباهیم". آوازخوان و خوشحال مکث می‌کنم روی همین تکه ی کوچک ترانه بس که قشنگ است.

دویست و نود و یک

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۳ مرداد ۹۷
  • ۱۷:۲۴
  • ۴ نظر

فیلم های ایرانی با موضوع اجتماعی (به جز چند فیلم انگشت شماری که تحسین کننده بودند) را دوست ندارم! اگر بخواهم تفریح سینمایی داشته باشم، ترجیح میدهم فیلم های سطح پایین سینمای ایران را ببینم که مردهایش قر می‌دهند و درباره‌ی زن‌ها شوخی های زننده می کنند و آدم های درون سالن برایشان کف و سوت  و قهقهه می‌زنند! من بین اعصابم و تاسف خوردن برای سینمای ایران، تاسف خوردن برای این سینمای جلف ِ دور از شان مخاطب ِ چند همسر پرداز را انتخاب می کنم نه خورد شدن اعصابِ نازنینم برای موضوعات مهم ِ اجتماعی!

حواسم نشد و نشستم پای فیلم "عصبانی نیستم"؛ حالم بد شد. اخرین بار موقع اکران فیلم "لانتوری" ناراحت و ترسیده به خودم قول دادم هیچ وقتی تحت هیچ شرایطی فیلم های جدی ِ سینمای این مملکت را نبینم. نشد. از دستم در رفت و حالا من ماندم و حال ِ خوش ِ کدر شده ام. 

+ بعضی چیزا فیلم ساختن نداره. همین که به چشم توی شهر می بینیم کافیه..

دویست و نود

  • پری سا
  • سه شنبه ۱۶ مرداد ۹۷
  • ۱۴:۵۲
  • ۶ نظر

دویست و هشتاد و نه

  • پری سا
  • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷
  • ۱۶:۴۴

بیشترین سرچی که آدم ها را از گوگل به اینجا می رساند: 

ای گمشده در رویا جادو کن و پیدا شو
من تشنه ی دیدارم آغوش مهیا شو

با این شعر، انگار که شاعر عزیزِ راه دوری دارد و رویایی که با دیدار ِدوباره، محقق می شود.. شایدم آدم ها همه شان در انتظار پیدا شدن هستند که هر روز این شعر را جستجو می کنند. 

دویست و هشتاد و هشت

  • پری سا
  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷
  • ۱۴:۲۴
  • ۹ نظر

داشتم صدای گوینده برنامه ی رادیویی را گوش می کردم. تعجب کردم بالاخره یکی پیدا شد با عصبانیت به این "ریچکیدز" های دولتی بگوید "برید بمیرید"! آمین... 

من آدم شِر کردن نیستم

  • پری سا
  • يكشنبه ۷ مرداد ۹۷
  • ۱۳:۰۳
  • ۵ نظر

من همه ی دوست داشتنی هایم را نگه می دارم اینجا، درست وسط قلبم، در عمق چشم هایم، بین دست هایم. من نمی توانم درباره ی احساسم به آدم های غریبه بگویم. انگار که با هربار گفتن چیزی کم بشود. انگار که با هر بار نشان دادن ذره ای ازش گم بشود. دوست ندارم! من نمی توانم مثل تمام آدم های اینستاگرام هر روز از لبخند دخترکم سوژه بسازم. نمی توانم هر روز مرد م را وقت شانه کردن موهایم به دنیا نشان بدهم. من هیچ وقت آن دختری که برای لحظه های قشنگش دنبال سهیم می گردد را درک نکردم. هیچ وقت مردی که لبخند معشوقه اش را سوژه عکاسی برای پست کردن می کند، نفهمیدم! من هیچ وقت آن خانمی که لحظه های خوشگل سه نفره شان را استوری می کند نمی توانم درک کنم یا آن دختری که از رقص دونفره ی جشن ازدواجش فیلم می گذارد را! من این همه علاقه به شریک ِ غریبه پیدا کردن برای لحظه های ناب ِخصوصی را هیچ نمی فهمم. انگار که آدم ها نمی خواهند چیزی برای خودشان داشته باشند. فقط برای خودشان؛ ناب و بکر و خصوصی؛ یک چیزی بین تو و عزیزترین هایت. انگار که خاطره ی خوابیدن ِ نوزادشان، دست های مردشان، موهای دختر موردعلاقه شان، لبخند مادرشان، برایشان کافی نیست که این همه دنبالِ پخش کردن حس هایشان شهر به شهر و بین هر نوع آدمی، هستند. انگار که به دنبال تایید خوشبختی از آدم های دیگرند و من می توانم حس کنم که چقدر تنهایند...

آمدم احساسی که این روزها دارم را کلمه کنم. آمدم درباره ی مهربانی اش بنویسم. می خواستم انتظارم برای دیدار و آغوشش را جمله های زیبا کنم. دیدم نمی شود. من که از شریک و سهیم خوشم نمی آید! من تمام ِ لحظه هایمان را فقط برای چشم های خودمان می خواهم. من آدم شِر کردن نیستم!

دویست و هشتاد و شش

  • پری سا
  • شنبه ۶ مرداد ۹۷
  • ۲۳:۰۵
  • ۶ نظر

"اوضاع شما که خوبه! ما شبم نداریم! چمن ها زرد شدن و جنگلا آتیش گرفتن. آتیش روشن کردن ممنوع شده و خدا می دونه که چقدر گرمه!" این ها را زنعمو در جواب سوالِ "از اسلو چه خبر؟" ِ من گفت! 

با این وضعیت کره زمین، به نظرم باید مهاجرت کنیم! البته به یک سیاره عقب تر!

دویست و هشتاد و پنج

  • پری سا
  • دوشنبه ۱ مرداد ۹۷
  • ۱۵:۰۰
  • ۶ نظر

تا پریشان نشود کار به سامان نرسد.

من حوصله ندارم! کاش کسی بود موهام رو شونه می کرد

  • پری سا
  • سه شنبه ۲۶ تیر ۹۷
  • ۰۰:۵۳

به قدری در تظاهر کردن ناشیَم که خدا می داند. نه بلدم ناراحتیم را از چهره م پنهان کنم و نه می توانم لبخندم را از روی لب هایم بدزدم. وقت های خوشحالی تبدیل می شوم به یک دخترک ِ وراج ِ جیغ جیغو که با صدای بلند می خندد و با سخنرانی شبکه یک هم می تواند برقصد؛ زمان ناراحتی هم می شوم یک جنگلی ِ بی حوصله که حتا زورش می آید موهای پریشانش را شانه کند. در این مورد حد وسط هم ندارم!

این غار حرای من

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۴ تیر ۹۷
  • ۱۹:۳۰
  • ۸ نظر

از هیاهوی دنیا و همهمه ی چیزهایی که بهشان اعتقادی ندارم، حرف هایی که دلم نمی خواهد دیگر بشنوم و قیاس ِ اذیت کُنی که مدام درگیرشم؛ پناه میبرم به این چند متری ِ آرام. به این تنها اَمن، برای ساختنِ "خیال" هایم؛ به این چاردیواری ِ دوست داشتنیم؛ این غار حرای من، به اُتاقم.

دویست و هشتاد و دو

  • پری سا
  • شنبه ۲۳ تیر ۹۷
  • ۰۰:۵۰

در حال حاضر دلم گوشواره ی مرواریدی میخی می خواهد که در جعبه ی سبز مخملی، خیلی شیک و پری کُش طور، تقدیمم شود! 

انتخاب

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۷ تیر ۹۷
  • ۲۳:۲۵
  • ۸ نظر

شاید آن لحظه ای که از پله های آنجا بالا می رفتم، هیچ وقت فکر نمی کردم یک روز دوباره همان پله ها را بالا بروم؛ اما این بار با یک فرق بزرگ، با یک فرق خیلی بزرگ. دفعه ی قبلی خوشحال بودم و امیدوار، حالِ آن روزم را تا ابد یادم می ماند. یک خوشحالی و امید که بعد ها به احمقانه  و واهی تبدیل شد! این بار اما صبور بودم و ناامید. یک تضاد نچندان دوست داشتنی!

درونم چیزی عجیب بود. انگار که وا داده باشم. حالم خوب بود اما نه خوبِ واقعی! یک جور تلقین بود که ناخودآگاه به خودم می دادم و خیلی هم خوب جواب می داد! به همه مان جواب می دهد. می توانیم به خودمان کلک بزنیم و حالمان را دگرگون کنیم. اما همه اش کلک است. راست نیست؛ واقعی نیست؛ بدون دخالتِ تو نیست؛ بکر نیست؛ چیزی هم که بکر نباشد به درد نمی خورَد. پله ها را بالا می رفتم و به لبخندِ دختری که آنجا بود و خوشامد می گفت جواب می دادم. سعی می کردم یک جوری قدم بردارم که صدای پاشنه ی کفشم، نه آرامش آنجا را بهم بزند و نه مکثی روی فکرهایم بیندازد.

دنیایم شبیه همان گذشته بود. هنوز هم می شد با یک جرقه با یک اتفاق با یک حرف ِ خوب، به همان اندازه ی قبل لبریز شوم. اما از جرقه خبری نبود. حسی بود که لابه لای حرف ها ذره ذره دود می شد و من کم و کمتر شدنش را می دیدم و مثل یک مادر که می خواهد از بچه اش حفاظت کند، به هرچیزی چنگ می زدم تا دردانه ام را از دست ندهم. تا حسم خاموش نشود. 

راه می رفتم و به اشتباهاتم فکر می کردم. به چندین و چند اشتباه. اما "انسان ممکن الخطاست"! این جمله ی دیوارکوب را یکی از روزهای دوران کارشناسی، در جواب "انسان جایز الخطاست" ِ استادم داده بودم. استاد خندیده بود و جمله اش را اصلاح کرده بود و برای توجه و تذکر ِمن چند نمره ی خوب کنار گذاشته بود! خیابان ها را راه می رفتم و به اشتباهات نه چندان بچگانه ام فکر می کردم. سوال فکریم درباره ی "چرایی" آن اشتباهات نبود. درباره ی "چطور" بود. چطور شد که یک اشتباه را برای بار سوم هم مرتکب شدم؟! یک جایی خوانده بودم اگر اشتباه دوبار تکرار بشود دیگر اشتباه نیست یک انتخاب است. و من انتخاب کردم که... باید انتخابام رو تغییر بدم!

و یک دنیا خجالت روی لب‌های من

  • پری سا
  • چهارشنبه ۱۳ تیر ۹۷
  • ۰۱:۲۷
  • ۸ نظر

توی کتاب ِ"چگونه با پریسا رفتار کنم؟" صفحه‌ی بیست و سه آمده که "از نشانه‌های خجالت کشیدن وی، خندیدن‌های ریز و بی‌دلیل است. آرامشتان را حفظ کنید، سوال نپرسید و اجازه بدهید بخندد، اگر خوش شانس باشید خجالتش رفع و خنده‌اش قطع می‌شود و به حالت عادی بر می‌گردد". 

و چند چیز دیگر

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
  • ۲۲:۱۳
  • ۴ نظر

اکتیو شدم. پایان نامه می‌نویسم. ورزش می‌کنم. کتاب های نخوانده را می‌خوانم. می رقصم. جام جهانی دنبال می‌کنم. امروز هم در دوره ی آنلاین و رایگان ِ آموزش بورسی که همکلاسی برگزار می‌کند ثبت نام کردم. (لینک سهیل ابراهیمی، اگر خواستید ثبت نام کنید). دیگه این که اگر زبانم را هم شروع کنم به تقویت کردن و همین مهر ماه به شغل دلخواهم برسم و دکترا قبول بشوم، همه چیز بهتر خواهد شد!

ساری گلین

  • پری سا
  • يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷
  • ۱۰:۳۶
  • ۱۲ نظر

همه ی موسیقی های دنیا یک طرف، این یک طرف:)

.



دویست و هفتاد و هفت

  • پری سا
  • شنبه ۹ تیر ۹۷
  • ۱۱:۵۴
  • ۰ نظر

دلم می‌خواهد بیشتر درباره‌ی کتاب فرانکل بنویسم ولی توصیف‌هایش از دورانی که گذارنده به قدری دور از باور ِ من است که هنوز در تعجبم چطور می‌شود از آن همه مصیبت، جانِ سالم بدر برد. چطور می‌شود اصلن درباره‌ی آن همه هیتلر صفتی نوشت! 

کتاب دستم امانت است و در طول زندگیم سابقه نداشته انقدر آرام و بدون انداختن کوچکترین خط تایی کتابی را ورق بزنم! همه‌ی کتاب‌هایم پر است از دست نوشته گوشه کنار ِ صفحات و هایلایت های صورتی. خدا می‌داند چقدر خودم را کنترل کردم کنار تجربیات فرانکل هزارتا جمله ی "متاسفم برای بشریت" نگذارم!

زندانی شماره 119104

  • پری سا
  • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷
  • ۱۴:۱۰
  • ۱ نظر

مرا چون مُهری بر قلبت بزن، عشق همان اندازه نیرومند است که مرگ.

|انسان در جستجوی معنی_ ویکتور فرانکل|

بخواه تا داده شود

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷
  • ۲۳:۱۱
  • ۰ نظر

خواسته‌های کوچکی داشتم. یکی کوچک و دست نیافتنی و دیگری کوچک و شدنی. هر دو برآورده شدند. انگار که یکی از فرشته‌های دیزنی آمده باشد بالای سرم و چوب جادویی‌اش را تکان داده باشد و بی بی دی بابی دی بو گفته باشد، انگار که شاهزاده‌ای راه درازی را آمده باشد و در خواب من را بوسیده باشد یا انگار که غولِ چراغی گفته باشد " بخواه تا داده شود".

دویست و هفتاد و چهار

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۷ خرداد ۹۷
  • ۲۲:۴۴
  • ۱ نظر

انگار گوش‌های خدا می‌شنود. خوشحالم که گوش‌های خدا می‌شنود. 

دویست و هفتاد و سه

  • پری سا
  • يكشنبه ۲۰ خرداد ۹۷
  • ۲۲:۰۳
  • ۰ نظر

به خاطر بیفکری ِ دوتا آدم، دیگه نمی توانم آنجا، کاری که دوست داشتم را انجام بدهم. دیگه نمی توانم مربی مورد علاقم را ببینم و دیگه نمی توانم آن جوری که باید روی دوستی کسی حساب باز کنم. امروز که با مربیم صحبت می کردم دلم می خواست همه چیز را بهش بگویم؛ اما نشد. یعضی چیزها باید بماند پیش خود آدم، نباید کسی را شریکش کرد. نباید کس ِ دیگری را درگیر بی مهری آدم ها کرد. همان روزهای اول غصه هایم را خوردم و همان روز های اول تصمیم گرفتم در جای جدیدی با آدم های جدیدی کارم را شروع کنم. شاید این بار بهتر و شاید این بار قوی تر. بدون وجود آدم‌های بی فکر که معنی اعتماد را نمی فهمند...

دویست و هفتاد و یک

  • پری سا
  • چهارشنبه ۹ خرداد ۹۷
  • ۰۰:۱۸
  • ۰ نظر

بعضی خاطرات و تجربه‌های دور یا نزدیکم، شبیه به نقطه‌های تاریک روی صفحه‌ای سفید هستند که با سرعت زیادی در مدار معیوبی می‌چرخند؛ گاهی هم جدا می‌شوند و مثل آجر می‌خورند توی سرم!

در ستایش دیوید فاستر والاس

  • پری سا
  • جمعه ۴ خرداد ۹۷
  • ۱۷:۵۶
  • ۱ نظر

والاس نباید خودش را می‌کشت. نه به خاطر این که خودکشی کار بد یا مثلن ترسناک یا کار آدم های ترسو و بزدل باشد، نه! فقط و فقط به این خاطر که او یک نویسنده است و این دهان پرکن‌ترین لقبی است که می‌توانی به کسی بدهی. کلی کلمه و اتفاق و داستان توی این دنیا وجود داشت که انتظار والاس را می‌کشید. کسی چه می‌داند، شاید همچین آدم خوش‌ذوقی اگر کمی تحمل می‌کرد می‌توانست آن گوی جادویی و طلایی رنگِ امید ِ ته وجودش را دوباره پیدا کند... به چشم‌هایش نگاه کنید، چشم‌های ریز و نگاه باهوشش، مگر می‌شود این همه هوش نتواند امید از دست رفته‌‌اش را دوباره احیا کند؟!

من زیادی شخصی به این مسئله نگاه می‌کنم و دوست ندارم کلی منطق روانشناسی برایم بیاورند که به این دلیل و این دلیل و این یکی دلیل آدم‌ها خودشان را می‌کشند. حتا نمی‌خواهم منطق ریاضی به این جریان داشته باشم که مسئله پی آنگاه کیو شود، من فقط می‌خواهم بگویم نباید آدم‌ها انقدر خودخواه باشند و جز نوک دماغشان، جز راحتی و آسایش خودشان هیچ چیز دیگری را نبینند و چشمشان را روی آدم‌هایی که دوستش دارند ببندند و بروند توی اتاقشان، طناب دار را به دیده ی اثر هنری ورنداز کنند و در نهایت خود ِ بدرد بخور برای این دنیای سراسر پر از احمق را، دریغ کنند و بروند... 

مثلن از نگاه دیوید فاستر والاس جان

  • پری سا
  • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷
  • ۰۰:۴۷
  • ۰ نظر

بین "داستان" و "ناداستان"، ناداستان را ترجیح می‌دهم. بیشتر وقت‌ها با چشم‌ها و گوش‌های بقیه آدم‌ها اتفاق‌ها را دیدن هیجان انگیزتر است. حداقل برای من!

مامان زهرا

  • پری سا
  • چهارشنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۷
  • ۰۰:۲۸
  • ۰ نظر

کتاب "نه تر و نه خشک" مرادی کرمانی را می‌خواندم و هر قصه‌ای که به نظرم جالب می‌آمد را برای مامان خلاصه‌وار تعریف می‌کردم. قصه‌هایش مثل همیشه حالم را خوش می‌کرد. پیش خودم فکر کردم اگر روزی مادر بشوم شب ها موقع خواب کلی قصه بلدم که برای دلبندم تعریف کنم! کلی قصه‌ی قدیمی و افسانه‌های کودکانه..

رسیده بودم به آخرهای کتاب، آنجا که سلطان به سلطان بانوی رعیت تبارش گفته بود: "اگر مخمل کنی کَنخا بپوشی، همون سَفتو سر و سبزی فروشی". شعر را بلند برای مامان خواندم. خندید و گفت مامان زهرا همیشه این را می‌خواند "اگر زردی کنی سرخی بپوشی، همان کنگر کن و کنگر فروشی".

مامان زهرا هم شبیه به مرادی کرمانی کلی قصه بلد بود. یک دنیا ضرب المثل و یک عالم داستان‌های قدیمی. زیاد با هم حرف نمی‌زدیم. یعنی طوری نبودیم که با هم حرف بزنیم. برعکس عزیزجون که از بچگی رابطه‌ی خیلی صمیمی داشتیم، با مامان زهرا راحت نبودم. انگار یک قانون نانوشته‌ای می‌گفت که از هم دور باشیم! زن مقتدر و باوقار و مغروری بود. می‌ترسیدم زیاد نزدیکش بشوم. او هم انگار که من وصله‌ی ناجور باشم زیاد تحویلم نمی‌گرفت. تا همین چند سال پیش که تصمیم گرفتم رابطه‌ی بینمان را تغییر بدهم. نمی‌شد برای همه‌ی نوه‌ها "مامان زهرا" باشد و برای من فقط مادربزرگ! شروع کرده بودم به پاشیدن گرد جادویی محبت. می‌دانی که از چی حرف می‌زنم؟ عشق، امید، تلاش؛ همه‌ی چیزی که توی دنیا فقط نیاز داریم.

هر وقت به دیدنش می‌رفتم محکم بغلش می‌کردم، می‌بوسیدمش، سر صحبت را باز می‌کردم و می‌خنداندمش. اولش همه چیز یک طرفه، سرد و یخ بود. اما من بلدم همه چیز را درست کنم. یعنی دلم می‌خواست که درست کنم.

بعدها همه چیز بهتر شد. برایم قصه‌های قدیمی از تهران می‌گفت، که کجا روستا بود، کجا بیابان و بی آب و علف. متولد تهران بود اما کلی شعر محلی بلد بود، ترکی می‌دانست و در جوانی برای خودش دختر مستقل و شاغلی بود. نزدیکتر که شدیم رنگ چشم هایش را بیشتر دوست داشتم. چشم هایش عسلی بود. مطمئنم تنها زنی که چشم‌های رنگی بهش می‌آمد او بود. رابطه‌ی بینمان خوب شده بود. گرم و گرم تر! یک بار برایم شعر خواند. موبایلم را برداشتم و ازش فیلم گرفتم. وقتی که از دنیا رفت عکس هایی که ازش انداخته بودم و همان فیلمی که گرفتم، شد تنها یادگاری‌های مامان زهرا. حالا هر وقت فیلمِ شعری که برایم خواند و صدای بلند خنده‌هایمان از موبایل خاله‌ها پخش می‌شود حالم خوش می‌شود. اگر فقط "مادر بزرگ" می‌ماند و هیچ وقت "مامان زهرا"یم نمی‌شد خیلی پشیمان می‌شدم. هم من، هم شاید زن باوقار چشم عسلی..

چند قطره باران میریزه روی صورتم، حس خوبی دارم آستین مانتوم رو محکم میگیرم، سرعت قدمامو کم می کنم، نمی خوام صدای کسی رو بشنوم، نمیخوام جواب کسی رو بدم؛ تمام حوصلم رو جمع میکنم برای خودم و باران، "من به تمام چتر های دنیا نامحرمم"
آرشیو مطالب